elhamid87

elhamid87

شیوانا استاد معرفت بود و بسیاری از مردم عادی، از راه‌های دور و نزدیک نزد او می‌آمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزی مردی نزد شیوانا آمد و گفت که از زندگی زناشویی‌اش راضی نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدایی از همسرش را ندارد.

مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجباری رابطه زناشویی او و همسرش درست است و یا این که او می‌تواند راه حل دیگری برای خلاصی از این درد جانکاه پیدا کند؟

در دست مرد قفسی بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداری می‌شدند.

شیوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بیرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد.

یکی از پرنده‌ها پر کشید و مانند تیری که از چله کمان رها می‌شود در فضا گم شد، اما پرنده دوم در چند قدمی روی زمین فرود آمد و با اشتیاق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشید و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!

شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت.

مرد درحالی که بابت از دست دادن پرنده‌اش آزرده شده بود با تلخی گفت: پرنده‌ای که پرید و رفت ساکت‌ترین و زیباترین بود. در حالی که پرنده‌ای که برگشت بیشتر از همه آواز می‌خواند و خودش را به در و دیوار قفس می‌زد ..... همیشه فکر می‌کردم این که آواز غمگین می‌خواند بیشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت‌ترین پرنده مشتاق رفتن بود. این دیگر چه حکایتی است نمی دانم!

شیوانا لبخندی زد و گفت: هر دو پرنده چیزی را تحمل می‌کردند. آن که رفت دوری از آزادی را تحمل می‌کرد و وقتش که رسید به سمت چیزی پر کشید که آرزویش را داشت! اما این دومی که آواز می‌خواند و از میله‌های قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل می‌کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس تحمل کردن را از دست بدهد!

مرد نگاهی به شیوانا انداخت و در حالی که به آسمان خیره شده بود گفت: یعنی می‌گویید من شبیه این پرنده‌ای هستم که قفس را انتخاب کرد؟

شیوانا سری تکان داد و گفت: تو از تحمل برای خود قفسی ساخته‌ای و در این قفس شروع کرده‌ای به آواز و شعر اندوهگین خواندن و از دیگران هم می‌خواهی در قفس بودن تو را تحسین و تایید کنند. حال آنکه بیشتر از همه تو اسیر قفس خودت هستی. تو حمال تحمل خود هستی. پرنده‌ای که بخواهد برود راهش را می‌کشد و می‌رود و دیگر حتی به قفس فکر نمی کند! تو همه این سال‌ها قفس زندگی‌ات را می‌پرستیدی و در عین حال بار سنگین تحمل را نیز حمل می‌کردی. به همین سادگی!

+نوشته شده در جمعه 27 آذر ماه سال 1388ساعت11:27 PMتوسط الهام و حمید | نظرات (0)

نظرات (0)

 زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !

21804.jpg

 وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم 

 

2d1ad6q.jpg

 زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم 

Suicide_by_gothicdesign.jpg

 لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند

d035fbd89dc905cf.jpg

 من در می یابم مرگ را

4q53d5v

 آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت

47irg51.jpg

 آن هنگام که جغد پیر ترانه های خکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند

4qoo8z4.jpg

 زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم

n00068094-b.jpg

 لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم

836mhpu.jpg

 من در می یابم مرگ را 

WallPaper-(480x640)-(6)-(mo.jpg

 من درمی یابم مرگ را

f_1a9bm_54b2414.jpg

 و من

alone,photography,sub,culture,woman,girl,typography-010ca58fe4a13d0c032ad1c2471f40ec_h.jpg

 و من نیز...

hang_me_by_my_love_balloons_by_Sindella.jpg

 

+نوشته شده در سه شنبه 10 آذر ماه سال 1388ساعت11:32 PMتوسط الهام و حمید | نظرات (0)

نظرات (0)

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟
♥ خواهر کوچکم این را پرسید
♥ من به او خندیدم
♥ کمی آزرده و حیرت زده گفت
♥ روی دیوار و درختان دیدم
♥ بازهم خندیدم
♥ گفت دیروز خودم دیدم
♥ مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد
♥ آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
♥ بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
♥ بعدها وقتی غم
♥ سقف کوتاه دلت را خم کرد
♥ بی گمان می فهمی
♥ پنج وارونه چه معنا دارد

+نوشته شده در یکشنبه 1 آذر ماه سال 1388ساعت01:31 AMتوسط الهام و حمید | نظرات (0)

نظرات (0)

 

 

  

             تو سزاوار تمام چیزهای خوبی هستی که زندگی به تو تقدیم می کند 

 

 

+نوشته شده در شنبه 16 آبان ماه سال 1388ساعت11:54 AMتوسط الهام و حمید | نظرات (0)

نظرات (0)

هوا که بارانی می‏شود، دلم پر می‏کشد برای لاله برای زیر بید مجنون.
هوا که سرد می‏شود، دلم می‏رود تا فراز دستان کوچک تو، برای بوی خاک باران خورده.
شب که می‏شود، دلم می‏شود گوش، برای نفس‏های هوس‏آلودمان، برای گرمای بوسه.
صبح‏ها امّا قصه‏اش فرق دارد، روز که شد دلم دریا می‏شود برای جدایی برای تنهایی.

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان ماه سال 1388ساعت12:14 PMتوسط الهام و حمید | نظرات (0)

نظرات (0)